تمام هر چه که...

هر چیزی که هست ولی انگار نیست!

تمام هر چه که...

هر چیزی که هست ولی انگار نیست!

باش!



کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش 

                                         

                                   کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی




من ممکن است نتوانم این تاریکی را ازبین ببرم،ولی با همین روشنائی کوچک،فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان میدهم و کسی که دنبال نور است،این نور هر چقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود
.
.
.

بس که زندگی نکردیم وحشت از مردن نداریم!

روشنفکر مسئول

روشنفکر مسئول به وسعت مسئولیتش از جان ، مال و آبرویش هزینه پرداخت میکند . روشنفکری تنها بیان جملات کوتاه مبهم نیست . روشنفکری اکتفا کردن به چند تا نقطه نیست . روشنفکری گرفتن ژست های مدرن و پست مدرن نیست . روشنفکری با احساس مسئولیت معنا پیدا میکند . کسی دارای فکری روشن است که به واقعیت های زمان خود واقف باشد و برای وقوف به واقعیت ها باید آن واقعیت ها را لمس کرد ، حس کرد و به آنها نزدیک شد . باید مطالعه کرد و به تحقیق پرداخت .


روشنفکر مسئول ادا در نمی آورد بلکه عمل میکند ، اصولا بی عمل ، حرف های انسان اعتباری نمی یابد . عمل با تظاهر به عمل بسیار فرق میکند . بکار گرفتن یک نماد برای نشان دادن یک باور کار خوبی است ولی حرکات نمادین تا عمل فاصله بسیار دارند . من هر روز دستبند سبزم را به دستم ببندم و در بالای کوه بایستم و دستم را بعلامت پیروزی بالا ببرم و عکسی بگیرم ودر صفحه فیس بوکم بگذارم ، قشنگ است ولی کارساز نیست .


هیچ اظهار نظری از خود نداشته باشم و در جهت تنویر افکار عمومی دست به قلم نبرم ، خطر نکنم و همواره در حاشیه امن حرکت کنم ولی مترصد فرصت باشم تا یکی چیزی بگویدو یا کاری بکند و بعد با حمله به او و مشتی طعنه و متلک و تمسخر خود نمایی کنم ، این اسمش روشنفکر بودن نیست .


روشنفکری نه به معنای منفی بافی و مخالفت با همه چیز از ازل تا ابد است ، روشنفکر مسئول به دنبال شنیدن اقوال گوناگون ، نقد و بررسی منصفانه در کمال متانت و ادب است تا نهایتا به تشخیصی درست برسد و بر اساس آن تشخیص راهنمایی کند ، روشنگری کند و راه چاره ارائه دهد . نباید بگذاریم با تفسیر غلط از روشنفکری ، سنن و آداب ملی مان ، تاریخمان ، ارزش های اخلاقی مان و هویتمان مخدوش گردد .


* حسین زمان *


 

در ادامه تعاریف زیبایی از روشنفکری که توسط معلم شهید دکتر شریعتی بیان شده آورده ام که قابل تامل است . 

دکتر شریعتی : 

" روشنفکر در یک کلمه کسی است که نسبت به “وضع انسانی” خودش درزمان و مکان تاریخی و اجتماعی ای که در آن است خود آگاهی دارد و این ” خود آگاهی ” جبرا و ضرورتا به او احساس یک مسئولیت بخشیده است ." 

" روشنفکر رسالتش رهبری کردن سیاسی جامعه نیست, رسالت روشنفکر خودآگاهی دادن به متن جامعه است, فقط و فقط همین و دیگر هیچ. اگر روشنفکر بتواند به متن جامعه خودآگاهی بدهد, از متن جامعه قهرمانانی برخواهند خواست که لیاقت رهبری کردن خود روشنفکر را هم دارند. "


زمان ...

صبورانه در انتظار زمان بمان !

هر چیز در زمان خودش رخ می دهد. 

باغبان اگر باغش را غرق آب کند ، 

درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند !


نان را از هر طرف بخوانی نان است!

وقتی جهان از ریشه جهنم 

و آدم از عدم و سعی از ریشه های یاس می آید 

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند 

باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست 

نان را از هر طرف بخوانی نان است ......

قیصر امین پور

زندگی را به آب خواهد داد...


پیش از آنکه زمین تکان می خورد ،پیش از آنکه خدا گواهی داشت 

پیش از آنکه ورق که بُر می خورد،دست ِ سرباز پیر شاهی داشت 

پیش از آنکه قسم ،نمردن بود ،جای جای ِ فلات ِ پهناور 

پیش از این ها همیشه ما بودیم....، گریه کن ای دو چشم ِ ناباور 

قطره قطره چکید بدبختی ، توی ِ شهری که جزیی از ما بود 

حلقه حلقه نشست خودخواری ، روی ِ داری که مرگ ِ فردا بود 

شور ِ خواندن برای ِ آزادی ، از حساب من و جهان کم شد 

واژه هایی که جنس شادی داشت ، در کتاب ِ تو غرق ماتم شد 


روبروی تو جوخه ی اعدام ، ماشه ماشه همیشه می خندید 

پشت ِ دیوار ِ زندگی ِ با من ، لاشه هایی همیشه می گندید 

راوی ِ شهر ِ بی وطن می خواند ، مثل ِ لالایی ِ بد ِ زنجیر 

قصه هایش همیشه مبهم بود ، خواب هایش همیشه بی تعبیر 

سقف ِ بیمار ِ آرزو هر روز ، سر سپرده به غصه خوردن بود 

درد ِ دیوار را نمی فهمید ، قاب عکسی که فکر مردن بود 



توی تابوت ِ کوچه ها هر روز ، ناله ها را به عرش می بردند 

قاصدک ها ولی دهان بسته ، بی خبر کنج ِ خانه می مردند 

روزهایی که سخت آسان بود ، از صف ِ مردمت جدا بشوی 

روزهایی که ناخدا می خواست ، توی کفری که داشت جا بشوی 

روزهایی که می توان فهمید ، بر سر ِ کوچه ها چه آوردند 

شاید از قصه باخبر بودند ، تیرهایی که خودکشی کردند

روزهایی که با برادرها ، گرگها به لانه برگشتند 

روزهایی که از سر ِ هر چاه ، بی برادر به خانه برگشتند 
. 
. 
. 
زندگی را به آب خواهد داد ، بند بند ِ حروف در مقصد 

روی میزت هنوز درگیراست ، شعر ِ دردی که بی تو می رقصد

کـــدام؟

کدام دردناک تر است؟


این که پرواز را بدانی ولی اسیر باشی، 
یا این که آزاد باشی و پرواز را ندانی! 

این که بدانی حق داری ولی ندهند 
یا این که بدهند به تو آنچه که حق نداری! 

این که پر از فریاد باشی ولی گوشی نباشد 
یا این که همه گوش باشند و تو حرفی نداشته باشی...


عبرت...!

بزرگی گفت برای تقویت عقل خود هویج بخورید
و همه خندیدند...
و هیچکس نفهمید که منظور بزرگ این بود که شما عقلتان به چشم تان است!
.
.

.
.

تاریخ ما دو پاره است؛ «پاره سیاه» تاریخ ما را افراد بی وجود و بی ارزشی ساخته اند که اسمشان را به خاطر نسپردیم و هی گفتیم ارزشی ندارند! و از قضا در تمام تاریخ، از همان بی وجودهایی که اسمشان را هم نمی دانستیم شکست خوردیم تا به امروز!!

نگفتیم چرا؟

ضربه خوردیم و شکستیم و نگفتیم چرا؟
ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟

جای "بنشین" و "بفرما" "بتمرگی" گفتند
ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟

"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم هنوز
ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟

دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست
دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟

چه "چراها" که شنیدیم و ندانیم چرا
ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا؟

آرامش

من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه, از پل ,از موج
پرم از سایه برگی در آب

چه درونم تنهاست!

.

.

وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است.

 

حق ...

بزرگی یک ملت در ثروتمند بودن یا قدرتمند شدن نیست؛ اینها فقط بخش کوچکی از آثار آن است.
 بزرگی یک ملت در عظمت جان اوست. بزرگی به آن است که بتوانیم امور ظاهرا ناسازگار را با هم داشته باشیم.

 خانه کوچک مکانی است فقط برای «من»، اما در خانه بزرگ برای دیگران هم جا وجود دارد. کارفرمایی که جانش کوچک بود فکر می‌کرد جز با تجاوز به حقوق کارگران نمی‌تواند مالی بیندوزد، حال آن که کارآفرین بزرگ تنها راه سود بردن را سود رساندن می‌بیند. همین‌گونه است تفاوت کارگر کوچک و کارگر بزرگ. به هزار دلیل تنها راه بهره‌مند شدن این است که همه با هم بهره‌مند شوند، اما کسانی که کوچکند ظرفی ندارند که در آن دیگری هم بگنجد. همچنین است تفاوت دینداری که بزرگ است و دینداری که کوچک است.

 دیندار بزرگ امام صادق (ع) است که در خانه خدا می‌نشیند و با منکر خدا حکیمانه گفتگو می‌کند. حقیقت خانه خدا همان قلب اوست که برای همگان جا دارد و برای همه حق قائل است؛ حق زیستن، حق شنیدن، حق برگزیدن، حق اشتباه کردن، حق بزرگ بودن. آری بزرگ بودن، و الا بزرگ به کوچک چه کار دارد؟

رهایم کن---

رهایم کن
خیال واهی "ماتم سرایی"!
من انسانم،
نه مرغ بسمل هر سفره ی زهد ریایی
صدای نعره ی هر بی سر و پا،
- چه می آزاردم ،برپاست شب ها-
بساط سور وسات مفتخواران،
همان سوداگران و اشک کاران!
به نام و یاد آن انسان مظلوم،
دهان ها بسته اند و خسته حلقوم!
یزیدی سیرت و چشمان گریان؟!
خدایا روح شیطان گشته عریان!
من انسانم،
نه چون "‌تو" ای کلاغ پیر ،
از هر لاشه ی گندیده با لبخند گردی سیر!
محرم ماه خواب آلودن و افسانه بافی نیست،
شباهنگ بلند سینه ی سرشار از فریاد تاریخ است:
تو ای انسان،
بدان راه شرف ،آزادگی باقیست!

خودآگاهی ...

ای خداوند!

 به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم
 به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان
 به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب
...

 به زنان ما شعور  و به مردان ما شرف
 به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت
 به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده
...

 به خفتگان ما بیداری و به دینداران ما دین

 به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد

 به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف ...

 به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو
 به محافظه کاران ما گشتاخی
 به نشستگان ما قیام  و به راکدان ما تکان
...

  به مردگان ما حیات

  به کوران ما نگاه

  به خاموشان ما فریاد ...

 به مسلمانان ما قرآن
 به شیعیان ما علی(ع)
 به فرقه های ما وحدت
...

 به حسودان ما شفا
 به خودبینان ما انصاف
به فحاشان ما ادب
...


 به مجاهدان ما صبر
 به مردم ما خودآگاهی
...

 و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
 و شایستگی نجات و عزت
 ببخش


...


دکتر شریعتی

سرزمین واژه های وارونه

اینجا سرزمین واژه های وارونه است:

جایی که گنج، "جنگ" می شود

درمان، "نامرد" می شود
قهقه، "هق هق" می شود
اما دزد همان "دزد" است

درد همان "درد"

و گرگ همان "گرگ"

اشکهای کودکان سرزمین من



برای کودکان رنج و درد فقر :

 اشکهای ِ شبانه ام
 روزانه هایم را بارانی می کنند
 و اشکهای ِ روزانه ام
 شبانه هایم را رودارود …

 پریشم و پریشان
 و هرگز نیافتم جهانرا
 آنگونه که می خواستم
 و به جهان
 - هرگز -
 ندادم آنچه که می توانستم و می خواستم
...

عشق به آزادی

این نسل حق دارد که مرا دشنام دهد،
از خشم بر چهره من پنجه کشد،
 با ناخن‌هایش پوست صورتم را بخراشد
 اما حق ندارد آنچه را در عشق به آزادی گفته‌ام و نوشته‌ام به جز عشق به آزادی نسبت دهد